تبليغاتX
عبور

عبور

نوشته های مسعود یارضوی

حکایت عاشقی

حکایت عاشقی های ما هم این شکلیست دیگر...

که بعد از نماز صبح؛ هم من و هم خدا؛ رودربایستی مان می شود که حرفهایمان را به هم بزنیم.

من... از این همه شکایتی که روی دلم مانده است...

و خدا... به حرمت اینکه این همه مهربان است و خسته از ببخشید ها و خواهش های تکراری من.

و علی آقای کوچک ما هم خوب است. غرق در معصومانه های کودکی اش... بی هیچ دغدغه ای از اینکه سبزها آیا باز هم شعار مرگ بر دیکتاتور سر می دهند یا نه...!؟

و چه کسی مواظب مزار شهدای دانشگاهمان باشد...!؟

آقای حسن تلنگر می زند... "خودت را پشت واژه ها قایم نکن پسر".

ولی من دارم به خودم فکر می کنم و به تمام دست های خسته ی ابوذر.

نه...! این واژه ها هستند که خودشان را به بهانه ی من؛ به ابوذر نزدیک کرده اند.

داد می زند:"تو بی عرضه ای. اگر عرضه داشتی نمی گذاشتی جلوی چشمهات به رهبرت توهین کنند". حسین هم همان دور و برها بین جمعیت ایستاده است و نگاه می کند.

پلاک ابوذر را توی دستم فشار می دهم. و درب آتش گرفته ی خانه ی فاطمه (س) را تند و تند دوره می کنم... که علی (ع) را دارند با ریسمان به مسجد می برند و سلمان و بقیه باید ساکت بمانند که آتش فتنه بیش از این گُر نگیرد...

هنوز دارد بد و بیراه می گوید که با حسین می فهمیم؛ چند تا از بچه ها می خواهند دمار از روزگار سبزها! در بیاورند. و باز داستان تکرار می شود... التماس های من و حسین و ناسزهایی که هنوز هم سرم درد می کند بس که فکر می کنم لایقشان هستم یا نه...!؟

دغدغه ی نوشتنمان هم انگار درد! می کند. رمقی نمانده است خب...!

الّا دستهای کوچک علی که حالا توی دست گرفتمشان. انگار این کودک که هنوز هم بوی فرشته ها را می دهد؛ می فهمد بوی خاک را... و رایحه ی روضه ی عبّاس را... و تمام طلوع زیبای پل چهارصد متری را... که ناگهان می زند زیر گریه...!

ولی دست من و پدرش را نمی خواند که خدا خلقمان کرده برای همین شیطنت ها...

و با آقای فرهاد آنقدر الکی گریه می کنیم و شعر می خوانیم که علیِ کوچک ما دست آخر تسلیم می شود و به خواب می رود.

و  حالا فرهاد و من کنار علی دراز کشیده ایم و پفک هندی می خوریم.

حسین احوال 38 درجه را هم می پرسد. حواله اش می دهم به فردا... و دلم برای ترانک های بعضی اوقات آقا مرتضا! هم تنگ می شود.

آقای حمزه را ولی چه کار باید کرد..!؟

که حالا "شاهرود" می ماند و یک عالمه تنهایی... و غصه هایی که آدم نمی فهمد بیماری کشنده اند یا پیش درآمد روزهایی سرشار...

ولی حالا که فکر می کنم؛ می بینم من هم شده ام طرفدار "یلدا" که بعد از این همه ظلم "بهزاد" و لبخندهای شیطانی من... کسی فکرش را هم نمی کند که این حامی متعصب بهزاد و جهالت هایش؛ حالا غصّه دار کلاهبردارها هم شده است.

و غصّه دار از بچه های انجمن که بعد از کلی فحش و ناسزا برای پیشنهاد مناظره مان؛ سرخرمنی  تعهدنامه از اطلاعات سپاه و غیره ازمان می خواهند که هیچکس نگیردشان.

می گویم:"مثلاً می خواهید توی مناظره حرفهایی بدتر از شعارهایتان بزنید که تعهدنامه را بهانه کرده اید...!؟"

دارم با خودم فکر می کنم... به نسبت گم شده ام با محبت... که برای خودم خنده دار است ولی بچه ها نمی فهمند...!

و این همه که فکر می کنم؛ باز هم می رسم به شکایت های خودم و حرمت ابوذر...

و رودربایستی همیشگی سر سجاده ی صبح...

باز هم ببخشید... ببخشید... ببخشید... و به شکایت ها که می رسم...

خدا کوچه ی بغلی را از من نگیرد!!!

خودم را مثل همیشه به خواب می زنم.

و به این همه شکایت فکر می کنم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:27  توسط مسعود   | 

سلام.

منتظر روایت من از حوادث دیروز دانشگاه شهید باهنر باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:41  توسط مسعود   | 

38 درجه

گاهی با خودم فکر می کنم که رسانه را خوب می فهمم یا نه...!؟

راستش را بخواهید هنوز هم به جواب این سئوال خودم نرسیده ام اما یک حقیقتی را در مورد خودم اذعان می کنم و آن هم اینکه در عرصه ی رسانه (اگر مدیریتش دست خودم باشد) هرکاری که قصدش را داشته باشم می توانم انجام بدهم.

می خواهم در مورد "38 درجه" حرف بزنم.

الآن دو شماره بیشتر نیست که منتشر شده ایم اما در همین دو شماره توانسته ایم فضای عمومی دانشگاهمان را طوری بدست بگیریم که تقریباً می توان گفت راهبری این فضا به سمتی که ما دوست داریم؛ ممکن شده است.

البته توفیقات الهی و حرکت در مسیر منطق و حقیقت را هم نباید فراموش کرد که در کنار بی تدبیری و غضبناکی زبان بچه های انجمن اسلامی دانشگاهمان بعنوان دشمنان شماره یک ما، جملگی دست به دست هم داده است که این اتفاق بیفتد.

بچه های انجمن دانشگاهمان در شماره اخیر نشریه شان (سروش) دو صفحه ی کامل را به مطالب نشریه ی ما اختصاص داده اند. دو صفحه سراسر ناسزا، فحش و تهمت و دروغ.

یکبار بیشتر این مقاله را نخوانده ام ولی فکر می کنم 17، 18 تا ناسزا نثار من و سایر بچه های 38 درجه کرده اند که از این تعداد چندتایشان هم نه ناسزا بلکه فحش! هستند.

حقیقت این است که از بعد از خواندن مقاله ی شورای سیاست گذاری نشریه ی سروش خیلی بیشتر از آنکه بخواهم از فحش ها و ناسزاهایشان ناراحت باشم؛ احساس می کنم که در مقابل خدا و وجدان خودم صاحب یک قیافه ی حق بجانب شده ام.

یعنی یک جورهایی احساس اجر می کنم. احساس افسری خسته که بعد از یک جنگ تمام عیار پرچمش را بر بلندای خاکریز دشمن کوبیده است با غرور در حال راه رفتن است. چه اینکه در روایات دینی ما هم تصریح شده است که با غرور راه رفتن تنها و تنها برای یک سرباز حاضر در میدان جنگ جائز است...

بچه های انجمن با این مقاله شان بیشتر از آنکه بخواهند دقّ و دلی شان را سر ما 38 درجه ای ها خالی کنند موجب شده اند که فضای افکار عمومی دانشگاه مواضعشان را صریحتر ببیند و با مواضع منطقی ما مقایسه کند.

در این مورد بعداً بیشتر خواهم نوشت.

الحال اینکه ما در اولین سرمقاله ی 38 درجه انجمنی ها را به مناظره دعوت کردیم و گویا همانطور که در این یادداشتشان تصریح کرده اند (البته با فحش و ناسزا) آنها هم حاضرند از این قضیه استقبال کنند.

البته با این طرز برخوردشان فکر نکنم بشود با اینها پای میز گفتگو و فکر نشست ولی خب...

خدا را چه دیده اید...!؟ شاید خواست و ما و آنها توانستیم پای یک میز گفتگو بنشینیم و حرفهایمان را به هم بزنیم.

به هر حال یک مناظره ی درست و حسابی دانشجویی گزینه ایست که فضای افکار عمومی دانشگاه ما مدت زیادی انتظار آن را کشیده است.

خلاصه اگر مناظره ای بود؛ از حالا همه تان دعوت.

فعلاً

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:0  توسط مسعود   | 

شب مرگی...

شانس ما هم این شکلی است دیگر...

بعد از چند هفته دلمان برای علی آقای کوچک تنگ می شود. بعد از هزارتا تلفن و قرار و مدار موفق به زیارت حضرت آقا می شویم در خانه ی امّ فرهاد.

دردسرتان ندهم.

حضرت آقا 4 مرتبه با استفراغ بعد از شیرشان لباس های پلوخوری ما را مورد عنایت قرار دادند.

از دیروز تا حالا احساس می کنم تمام وجودم بوی استفراغ می دهد.

 

 

38 درجه ی دوم هم امروز رفت روی گیشه.

البته این بار دیگر به رکورد تمام شدن تمام نسخه های 38 درجه ظرف 5 ساعت نرسیدیم.

این بار تیراژمان را بیشتر کرده بودیم و البته نشریه مان هم ظرف مدت 9 ساعت به فروش رفت.

این شماره مان هم کار خاصی نکرده بودیم.

فقط دو تا گزارش تحلیلی چاپ کرده بودیم در مورد سازگاری های و ناسازگاری های جنبش سبز و گریزی هم زده بودیم به صحبت های چند سال قبل آدم هایی مثل کدیور و گنجی و سروش و غیره با عنوان پیدا و پنهان شما...

(و البته همین گریزمان مثل اینکه حال خیلی ها را بد کرده بود...!)

عکس مان هم از شیخ کروبی بود در حال انرژی درمانی و یک حدیث هم از امام علی داشتیم؛ باز هم در مورد فتنه ی طلحه و زبیر...

از بازخورها هم مثل همیشه این آخر وقتی خسته ام ولی محض خالی نبودن عریضه یکیشان را می گویم برایتان.

یکی آمد و گفت یعنی چی توی ستون "ته خیار سبز" دارید چرت و پرت می نویسید. می خواهید دعوا کنید...!؟

گفتم: دوماً که ما از دعوا نمی ترسیم. اولاً هم که اگه نظر شما اینه که این نوشته ها چرت و پرته خب خیلی ممنون.

طرف گفت: حالا معلوم می شه. گفتم: مثه اینکه نفهمیدی. گفتم ما از چیزی نمی ترسیم...

چند تا از بر و بچ دانشکده ی فنی هم که می خواستند با پخش کردن عریضه به نشریه مان بگویند "دروغگو" با تلاش سربازان گمنام نشریه ی 38 درجه! سر بزنگاه دستگیر شدند و بعد از اقرار به غلط خوردن! آزاد شدند. البته بدون شکنجه...!

بقیه ی بازخورها هم مثل هفته ی گذشته بود. البته یه کم بیشتر.

همین دیگه.

فعلاً

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:5  توسط مسعود   | 

من

من زنده بودن را بیشتر از مردگی بلدم.

مرا ببخش...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:42  توسط مسعود   | 

سعید

از مدرسه ی سعید اینها با موبایل من تماس می گیرند که لطفاً فردا تشریف بیاورید مدرسه تکلیف سعید را مشخص کنید.

از لابلای صحبت های مدیر مدرسه شان می فهمم که حضرت آقا که تازگی ها لژنشین کلاس هم شده اند دوباره دسته گل به آب داده است و دبیرشان هم با اردنگی از کلاس اخراجش کرده است.

صبح فردا می شود.

وارد مدرسه می شوم و سراغ مدیرشان را می گیرم. بعد از حدود 10 دقیقه صحبت با مدیر می فهمم که اصلاً اتفاق خاصی نبوده و سعید خان ما به نوعی دچار بی تدبیری دبیرشان شده است. ماجرا هم از این قرار بوده است که وقتی معلم وارد کلاس می شود یکی از بچه ها یک صدای ناهنجار تولید می کند و معلم هم که احتمال می داده صدا از آخر کلاس بوده باشد جملگی ته کلاسی ها را اخراج می کند.

بعد از آقای مدیر؛ دقایقی را هم با ناظم مدرسه شان حرف می زنم.

بنده ی خدا دلش پُرتر از این حرفها بود. یک نصفه کاغذ خط دار را نشانم می دهد که رویش یک کاریکاتور مسخره ولی فوق العاده خنده دار کشیده اند. یک پسرک لاغر که با کمی ریش و یک دماغ دراز و موهای کم پشت از نیم رخ ایستاده است. کنارش هم نوشته بود: " اشترودل "

خنده ام را به زور قورت می دهم و می فهمم که از آثار هنری آقای سعید است.

ناظمشان می گوید: عوض درس گوش دادن سر کلاس این را کشیده است و اشاره می کند به کاغذ روی میز.

یاد خودم می افتم که چهره ی معلم زبان دبیرستانمان را روی کتاب کشیدم و بعد هم بس که به نظر خودم خوشگل شده بود رفتم نقاشی را به معلمم نشان دادم.

و باز یاد خودم می افتم که آنقدر با بچه های کلاس مان توی پیش دانشگاهی شرارت کردیم و روی تخته شعرهای نامربوط! نوشتیم که یک روز ناظممان آمد و همه مان را از مدرسه انداخت بیرون. و بعد هم گفت اگر راهتان دادم می روم ریشم را از ته می تراشم و می ریزم توی توالت.

(البته بعد راهمان دادند و ناظممان هم ریشش را نتراشید!)

تمام این ها را برای ناظم سعید اینها هم تعریف می کنم. (البته بصورت ناقص) و بعد از دقایقی دو نفری با صدای بلند در حال خندیدن و صحبت از دوران تحصیلمان هستیم.

ناظمشان تأکید می کند که علیرغم تمام این خباثت ها که مثل اینکه از مختصات سنین نوجوانی است؛ سعید خان ما زیاد هم بچه ی بدی نیست. جزو اشرار کلاسشان هم نیست. مشتری دائمی ساندویچی کنار مدرسه شان است و رفقای چندان بدی هم ندارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:55  توسط مسعود   | 

شقایق های آتش گرفته

امروز با آقای حسن رفته بودیم تشییع شهدای سپاه...

می خواهم بگویم بعضی وقت ها چه خوب است که دور هم جمع بشویم و غریبانه "کجایید ای شهیدان خدایی" را زمزمه کنیم.

راستی سردار یک جایی گفته بود از خدا خواسته ام مرا در همین سرزمین ببرد!

با خودم فکر می کنم حتماً سردار شوشتری هم خیلی وقت ها مسافر طلوع خونین صبح بوده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:55  توسط مسعود   | 

گام اول 38 درجه

و امروز از آن روزها بود.

از همان روزهایی که شاید هر دانشجویی در طول عمر تحصیلی اش؛ یک بار هم شاهد آن نباشد.

"نشریه دانشجویی 38 درجه" وابسته به جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه شهید باهنر، امروز فصل جدیدی را در تاریخ مناسبات سیاسی تشکل های دانشجویی در این دانشگاه رقم زد.

گفتم یک اتفاق بی نظیر بود.

بی نظیر از این بابت که دانشجوها تمامی تیراژمان را ظرف مدت 5 ساعت خریدند و دیگر حتی برای آرشیومان هم چیزی نماند.

بی نظیر از این بابت که به مدت بیش از یکساعت و نیم؛ حدود 30 - 40 دانشجو در مقابل دانشکده ادبیات؛ محل توزیع نشریه ی 38 درجه جمع شده بودند و در یک فضای آرام و منطقی که با هدایت بچه های جامعه ی اسلامی مدیریت می شد؛ مشغول بحث سیاسی بودند.

و بی نظیر تر از این بابت که بعد از تمام این مباحث آرام سیاسی، طرفین مذاکره صورت همدیگر را بوسیدند و رفتند.

البته ما در 38 درجه چندان کار شقّ القمری نکردیم. فقط پرداختیم به اینکه مسئله ی "شکنجه" که این روزها خیلی مطرح می شود؛ یک ادّعاست یا یک واقعیت...!؟

و عکس مصدق را هم چاپ کردیم در حالی که داشت دست همسر شاه ستمگر را می بوسید.

یک حدیث از امیر مؤمنان درباره ی فتنه ی طلحه و زبیر و یک گزارش تحلیلی پیرامون یک اغتشاش واقعی که چند سال قبل در همین کرمان خودمان به راه افتاد و بعد تمام شد... و تعدادی خبر ویژه و مطالب دیگر.

در مدتی که نشریه داشت عرضه می شد؛ بازخورهای فراوانی از بچه ها گرفتیم.

یکی می گفت: می خواستید مصدق را ضایع کنید... دیگری می گفت: به امثال ما گفته اید:"تریاکی"... و یکی دیگر هم آمد و جلوی خودمان نشریه مان را مچاله کرد و انداخت توی سطل آشغال.

و دیگری هم که گزارش ماجرای اغتشاش واقعی مان را خوانده بود می گفت: عمراً همچنین چیزی توی کرمان اتفاق نیفتاده. دروغ می گویید مثل... . و البته بازخورهای مثبت هم داشتیم که بماند.

و همین.

 

پ.ن:

_ جبهه جنگ نرم است برادر. حلوا که خیرات نمی کنند. درجه و مال و منال هم به کسی نمی دهند. باید بیایی وسط صحنه ی پیکار و از هیچ چیز به جز خدا نترسی.

_هدایت "حاج حسین غریب" است دیگر. دبیر جامعه اسلامی را می گویم که با نگرش منطقی اش باعث جریان گرفتن "38 درجه" در فضای دانشگاه شد.

_حالا دیگر لااقل حسین، محمد، غفوری، من، علی و ابوذر اگر همین حالا هم بمیریم؛ روز قیامت وقتی جلویمان را بگیرند که برای کشور و مردمتان چه کار کردید؛ فکر می کنم همین شماره ی اول "38 درجه" را اگر همراهمان داشته باشیم؛ اقلّ کم بدون جواب نمی مانیم.

_داشت یادم می رفت. 38 درجه همان جهتی است که رو به سویش نماز می خوانیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:27  توسط مسعود   | 

38 درجه

 

کاروان عملیاتی ـ فرهنگی ما فردا با هدایت چند رزمنده ی جوان از سمت "۳۸ درجه" وارد میدان مبارزه می شود.

*

و ما باید در جنگ اعتقادی مان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم. (امام خمینی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:57  توسط مسعود   | 

همیشه همینطوریست...

ابوذر را می گویم. وقتی که ناراحت است؛ حتماً باید منتظر اتفاقات بد باشیم.

انگار دلش گواهی می دهد.

و امروز هم از همان روزها بود.

وقتی خبر شهادت سردار شوشتری و همراهانش را شنید؛ بغض کرده بود اما کسی نمی فهمید.

شهادت قسمت ما می شد ایکاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:38  توسط مسعود   |