پروا نکرد و رفت ... از جاده های نفس گیر ...
رفت و مثل تصنیف باد در صنوبرها...
در محاجّه با گریه ؛ خاطره شد...
از آن انتهای روزها گهگاه ... پسری دنبال پروانه می دود ...
پروا نکرد و رفت ... از جاده های نفس گیر ...
رفت و مثل تصنیف باد در صنوبرها...
در محاجّه با گریه ؛ خاطره شد...
از آن انتهای روزها گهگاه ... پسری دنبال پروانه می دود ...
بالاخره رئوفی نژاد را عوض کردند. دلم می خواهد به عنوان کسی که توی این دو سه سال تا حدّی از نزدیک شاهد قضایا بوده است چند جمله ای را راجع به جابجایی استاندار سابق بنویسم.
من از همان روز اول هم نفهمیدم که چرا رئیس دولت نهم، رئوفی نژاد را به عنوان استاندار کرمان انتخاب کرد. به نظر من گروه خونی هیچکدامشان به هم نمی خورد. توی این چند سالی هم که رئوفی نژاد استاندار بود به نظر من بد کار نکرد. یعنی برای جایی مثل کرمان یکی مثل رئوفی نژاد لازم بود تا بتواند کارها را تا همین حد ممکن حتی به پیش ببرد. به نظر من از جمله خصوصیت های خوب استاندار سابق این بود که مصلحت گرا نبود و جدای از این آدمی بود که می توانست از خیلی ها کار بکشد. از همان خیلی هایی که برخی شان اگر زد و بندها نبود شاید هیچوقت حتی اسمشان را هم نمی شنیدیم.
خلاصه که من هم مثل تمامی 10 نماینده استان از رفتن رئوفی نژاد راضی نبودم. امیدوارم این نظرات من به ذهن مخاطبان محترم متبادر نکند که من طرفدار سینه چاک رئوفی نژاد بودم. نه!
حداقلش این است که خیلی ها می دانند که شاید تندترین انتقادات جامعه رسانه ای کرمان از مدیریت رئوفی نژاد را مسعود یارضوی بود که مطرح می کرد. با این وجود نمی دانم چرا روز تودیع در خانه شهر دو سه نفر از راه رسیدند و مثل جادوگرها خنده های شیطانی تحویلم دادند. یکیشان...
این بار ولی فرق می کند...
سفر را می گویم. این دفعه دیگر هیچ کس نیست که دنبالم! کرده باشد.
کارهای بر زمین مانده هم ندارم. فقط دغدغه ی غروب های غم انگیز مانده است که البته پشت آن
را هم به ترفندی به خاک مالیده ام. من تازه فهمیده ام که این تهران ذلیل مرده برای من از کرمان
هم بدتر است. (حداقل حالا حالاها...) چرایش بماند. بقول سوررئالیست ها: شاید وقتی دیگر.
زده ام به ادآی بی خبری. بنده ی خدا مهماندار هتل خیال می کرد 18 سال دارم. آنقدر که مجبورم کرد نصف شبی بروم اداره اماکن تهران بزرگ برایش مرقومه بیاورم. ( تازه هنوز هم باور نکرده است ).
بی خبری اگر ادآ هم باشد برای من یکی کلی خاصیت دارد. احساس می کنم احتیاج دارم به اینکه گاهی من هم مثل همه باشم. امروز صبح یکی از رفقای مهربان، از همان ها که با ابر و بی ابر برای
آدم می بارد می گفت: تو معلوم هست چه کار می کنی؟ احساس کردم شاکی بود. گفتم اخوی: باور کن درست مثل همین عجیب بودنی که دمش می زنی عجیبم. حداقل علتش برای خودم واضح است. وقتی با این همه سال و سن هنوز منتظر آمدن
تابستان و عید نوروز و غیره باشی عجیب است دیگر. نیست؟!
عجیبترش هم این است که با این سن و سال ها چیزهایی دیده ایی و جاهایی رفته ایی ( یا شاید مجبور شده ای که ببینی و بروی ) که آدم ها فقط .... بیایید در یک اقدام هماهنگ بی خیالش بشویم. بگذریم.
امتحان ها هم که تازه تمام شده اند. می خواستم بشینم و از کودکی ها بنویسم و از دخترک خیالی
که همیشه برایش لالایی میخوانم. ولی دیدم فعلا" مسافرت کیفش بیشتر است. حالا که آمده ام
می بینم نه! کیف نوشتن وبلاگ بیشتر است. (خداوکیلی آدمی مثل من حقش نیست که دمخورمرگ باشد...؟!)
دلم برای نطفه های بدون بسم الله هم تنگ شده. می خواستم یک چیزی بنویسم که دوباره جمعیت وبلاگی چند وقتی حال و حول بکنند ولی حقیقتش را بخواهید دلم برایشان ( منظور نطفه های بدون بسم الله است ) سوخت. البته برای یکی دوتایشان بیشتر. بزرگترند دیگر...؟!
توی امتحان ها هم یکبار( از همان بارهای نادری که که توی ذهن من روابط طنز جان می گیرند )
تصمیم گرفتم از یکی از عملیات های مشترک خودم و سعید در زمینه انهدام یک باند خطرناک زنبور خرمایی توی خانه ی قدیمیمان بنویسم. ولی گفتم لابد دوباره داد و فریاد یک جمعیتی؛ مثلا" جمعیت دوستداران زنبورهای خرمایی بلند می شود آنوقت دیگر بیا و درستش کن.
مدتی است که خیلی دارم روی بدی هایم فکر می کنم. به این نتیجه رسیده ام که یکی از عیب های بزرگ من این است که می خواهم همه چیزم را با بقیه تقصیم کنم. البته این با بقیه تقسیم کردن چیز خوبی است ها! ولی حرف این است که لابد این بقیه همان بقیه ی توی ذهن من نیستند. ( منظورم همان بقیه ی داستان های کودکی است)تازه به این نتیجه رسیده ام که تقسیم کردن های من هم خیلی افراطی اند. خب پدرجان شاید خیلی ها تحمل خیلی چیزها را ندارند... و بسیار شایدهای دیگر
که بعدا" درباره شان خواهم نوشت.
و خلاصه که ببخشید از اینکه بازهم از خودم نوشتم. به قول خودم:
این خانه که من در آنم در غربتیست طولانی.... و من در تردید...
در عبور نيسم هاي داغ اين روزها، به دنبال تو *ردّ خون مي زنم.
و هنگام هجوم *اشباح مردها...
و آن هنگام هاي هميشه كه عشق سر به آغوش تزوير مي برد...
...در جستجوی باران مسافر طلوع خونين صبح مي شوم...
سال خشك خيمه اش را برنمي دارد برادر...
دعا كن خون ببارد...؟!
كه صهباي خون، *آب را از اين چشم هاي خيره مي برد...
چلچله مي گفت: قصّه ي مرد و نامرد است.
پس دعا كن خون ببارد...
كه باران پس از شكستن نقاب ها خواهد باريد.
وقتي كه نيرنگ روز در غروبي خونين تمام شود.
*ردّ خون مي زنم: از روي ردّ خون دنبال تو مي گردم.
*اشباح مردها: اشباح الرجال. كنايه اي نقل شده از اميرالمومنين
*آب را از اين چشم هاي خيره مي برد: آبروي چشم هاي گناهكار را مي برد.
(اين يادداشت من عنوان نداره. مي خوام در مورد نوشته هام يه كم توضيح بدم. همين!)
از اساس با نوشته ها و شعرهايي كه مي خواهند از دل سياه يك آدم حرف بزنند مخالفم.
و همينطور با تمام نوشته هايي كه نويسنده شان هم نمي داند چه مي خواهد بگويد. و با نوشته هايي هم مخالفم كه نويسنده هايشان به قول دوست خوبم آقا مرتضي سعي مي كنند سطورشان را گل آلود كنند كه عمق حرف هايشان زياد به نظر بيايد.
و اما نوشته هاي من...
هرچه نوشته هايم را زير و رو مي كنم اثري از واژه هاي غريب و صرفا" خود فهم نمي بينم. هرچه در اين يادداشت هاي آتش گرفته هست تمامي يك مشت قصه هاي واقعي است. البته قبول دارم كه باور خيلي چيزها شايد در موقعيت هاي كنوني سخت باشد ولي خب؟ اين ديگر برمي گردد به زندگي آدم هايي مثل من.اين كه ديگر گناه من نيست. هست؟!
مخاطبان عزيزم متوجه باشند كه خط به خط يادداشت هاي من قصه هايي از عبور لحظه هاي من هستند كه درست در مجراي همين زمان واقعي اتفاق افتاده اند.
اگر از " حادثه " نوشته ام اين حادثه نه يك اتفاق عشقي است و نه چيزي كه به تعبير من حادثه باشد. همان چيزي است كه همه حادثه اش مي دانند.
اگر از " تفنگ " مي نويسم واقعا تفنگ است و اگر از آدم هاي سلحشور مي نويسم؛ اين آدم ها همگي آدمند و سلحشور هم هستند.
" تو " در نوشته هاي من گاهي يك دوست داشتني است و گاهي هم كه گفته ام " لايق مرگ هم نيست" اين تو يك آدم بد است.
" سايه هاي به شب خورده ي " نوشته هاي من واقعا هم سايه اند و هم در ستيغ كوه به شب خورده اند.
و اگر در نوشته هاي من اثري از " مرگ " مي يابيد باور كنيد كه همان مرگ هميشگي است با تمام مختصاتش.
حقيقتش را بخواهيد با آدم هايي كه اصل را گم مي كنند و دنبال فرع مي دوند زياد جور نمي شوم. يعني نمي توانم جور شوم. دلم مي گيرد وقتي كه از مرگ مي نويسم و يكي قبل از اينكه سراغ اصل حرفم برود اول مي پرسد: تو به مرگ چه ربطي داري؟
و يا هنگامي كه از ترانه هاي آتش گرفته مي گويم اول مي رود سراغ اينكه سه واژه ي " ترانه، آتش و گرفته " به مسعود يارضوي چه ربطي دارند؟
اين را هم تصريح مي كنم كه به ادبيات متعهّد معتقدم. اهل پارناس بازي هم نيستم. توي پرونده ي ادبياتي من هم تا بخواهيد مدرك كتك كاري با آدم هايي است كه دلشان مي خواهد از تك به تك خطوط دل سياهشان براي ديگران چيز بنويسند و اسمش را هم مي گذارند آزادي خيال. ( منظورم از كتك كاري هم اين است كه كتك خورده ام نه اينكه خداي نكرده كسي را كتك زده باشم )
و حرف آخر...
من نه خودم را ادبياتي مي دانم نه شاعر...
ولي به خودم حق مي دهم گاهي توي اين خانه ي شيشه اي كه تمام زواياي در و ديوارش را شما هم مي توانيد ببينيد حرف هاي درونم را بنويسم؛ از خودم بگويم و با آدم هايي كه در اطرافم هرچه مي گردم نمي بينمشان صحبت كنم.
والسّلام
دو سه ایستگاه بالاتر از همین شبی که هست...
ذهن من از خاطره های بد اشباع بود...
وعشق... همان صدای مبهم لحظه های با هم بودن...
...در سایه ی به شب خورده ی کوه انگار داشت گم می شد.
لحظه های بعدی که رسید؛ تضادّی نم دار به چشم هام سلام می کرد.
من هستم و تفنگی سرد... و تیرهایی در آرزوی رهایی...
و من هستم و سیمرغی تب دار در کنار خیالم که بالش را شکسته اند.
تا آخر قصه کسی نمانده است...
آی مرگ... لحظه ها را می شمارم... یک، دو، سه، چهار،...
من سزاوارم... آری، چون مرگ را به دوستی برگزیده ام.
سزاوارم که از ترانه های آتش گرفته عبور کنم و از تو حتّی در ابتدای عبورم بگذرم... که گذشتم... چه خوب!
آخر قصّه که هیچ؛... تو لایق مرگ هم نیستی...
گفته بودم از کودکی ام می نویسم. ( این غم نان اگر بگذارد...) چند روزی که گذشت روزی نبود که به این حرفم و نوشته ای که می خواهم روی دیوارهای این کلبه ی شیشه ای بنویسم فکر نکنم. اما آن دو سه تا کار تقریبا بزرگی که گفتم دارم انجام می دهم امانم را گرفته اند.
از همه دوستان خوبم که ابراز لطف کردند و شکایت از اینکه چرا به قولم عمل نکرده ام عذرخواهی می کنم. اما کارهایی که گفتم حتی خواب را هم از چشمانم برده است. حلالم کنید.
نوشتن من از کودکی ام هم بماند برای بعد. نمی دانم. شاید یک ماه دیگر. ولی حتما خواهم نوشت.
شاید خیلی بانشاط تر از سطوری که الآن دارم می نویسم...
حلالم کنید...
این بار تصمیم گرفته ام از کودکی هایم بنویسم. چون کودکی هایم را دوست دارم. نمی دانم... شاید عصر و شاید هم فردا...
دلم برای نوشتن تنگ شده است. این چند روزی هم که از آخرین پستم می گذرد را اصلا نمی دانم چطور گذشت...
نمی دانم یعنی اینکه اصلا به خودم فکر نکردم. دارم چندتا کار بزرگ می کنم که به قول خودم تقّش بعدا درمی آید. اگر الان نمی گویم این کارهای بزرگ من چیست ( ببخشید که می گویم بزرگ! ) بخاطر اینستکه قول داده ام نگویم. خلاصه که گه گاه چیزهایی به ذهنم می آمد که به درد این خانه بی در و پیکر مجازی من می خورد ولی وقت نمی کردم بیایم و پای رایانه بنشینم بنابراین "چنانکه افتد و دانی" همه شان را یک گوشه ای توی دفتر یادداشت جلد سیمی ام نوشته ام که اگر وقت کنم می خواهم اینجا هم بنویسمشان.
یک بدبختی یک هفته ای هم داشتم که الحمدالله تمام شد. نمی توانم بگویمشان چون بدبختی های من که البته خودم اسمشان را انتخاب کرده ام از جنس همه دردسرها نیستند بیچاره ها. یک جوریند. یعنی مثل خودمند. ( به تعبیر مادر بزرگ... ) و هکذا...
حالا هم یک جوری هستم. انگاری دارم از پشت در با مخاطبانم حرف می زنم. انگاری از هر صدایی هراسانم و هر صدایی حتی با فرکانس کوچک می تواند تکانم دهد. البته من که می دانم دردم چیست... همه اش تقصیر همین یک هفته است. خودمانیم ها. من هم سرگرمی های خنده داری دارم...
همین ...
امروز بازهم شهیدی دیگر از شهدای مظلوم مبارزه با ناامنی بر دوش مردم شهر رودبار در جنوب استانمان تشییع شد.
نمی دانم ولی انگار اگر مدتی هم نمی خواهم چیزی بنویسم..( یعنی دستم نمی رود که چیزی بنویسد ) نام کسی وسط می آید و قلمم مثل لبم آتش می گیرد..
شهادت بسیجی دلاور احمد بامری را تسلیت می گویم و برای خانواده عزیزش آرزوی صبر دارم.